The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387 ساعت 10:32 AM

* یکی از سخت ترین کارها برای من اینه که که بعداز یه مهمونی شبونه مجبورم صبح بلند شم و از روی خانومهای که با آرامش خوابیدن رد شم و مانتوم رو از زیر یکی در بیارم شلوارم رو یه گوشه پیدا کنم  و همش حرص بخورم که چرا اینا همه زیر کولر خوابیدن و زودتر از ۹:۳۰ هم بلند نمی شن اما من باید برم سرکار و وسوسه های فرداد که : خوب توهم بگیر بخواب چی میشه مگه آخرش اینه که اخراجت می کنن.

تو کل فامیل خودمون تنها خانوم متأهل که کارمنده منم. دو تا از دختر خاله ها معلمن و ساعت ۱۲ می یان خونه . یکی از دختر دایی ها هم کارمنده ولی مجرده . حالا هر وقت من میگم خسته ام . خوابیده بودم  . خوابم .می خوام بخوابم . شاید بخوابم . همه شروع می کن به غرر غرر که خوب ما هم از ساعت ۷ صبح بیداریم  و بچه داریم و ......

ولی من میگم هر چقدر هم که یه خانوم خونه دار صبح زود بیدار شه حتی اگه یه ماه هم خسته و کوفته بشه میدونه که بالاخره یه زمانی حجم کارش کم می شه و استراحت می کنه اما ما کارمندا فقط یه جمعه ها رو داریم که اونم باید کارهای عقب مونده رو انجام بدیم. تو فامیل ما هم رفت و آمد و مهمونی خیلی زیاده و خیلی وقتها اصلاً زندگیم مطابق برنامه های خودم پیش نمی ره. حالا باز خوبه که فرداد حسابی کمکم میکنه وگرنه جان به جان آفرین تو این گرما تسلیم کرده بودم.

* شربت آلبالو درست کردم ولی فقط یه کاسه مربای آلبالو تحویل گرفتم . اینقدر سفت شده مثل عسل کش می یاد. ماهم که اصلاْ اهل مربا خوردن نیستیم . کلی خورد تو ذوقم .

*تعطیلات رو رفتیم اون دهاته . ایندفعه رفتیم یه روستایی که واقعاْ آدم می مونه  چه جوری پای بشر به اینجا رسیده حدود ۴۰ دقیقه فقط از کوه و کمر رفتیم بالا با ماشین.کوه بود و دره . دوباره عکساش رو میزارم . هر دفعه که میریم اونجا از خدا می خوام یه کاری کنه حداقل سالی یک ماه بیام اینجا زندگی کنم.

* الان یکهفته است که ساعت ۲ تا ۴ شرکت برق نداریم و ۹ تا ۱۰ شب خونه . بعدش چند تا محله هست که تا حالا برقشون نرفته . این یعنی چی ؟

* توی راه داریم میایم یه آهنگ دیمبلی دمبول گذاشتم داداش فرداد میگه میشه یه آهنگ سنگین تر بزاره . رفتیم تو خط هایده بعد از نیم ساعت دیدم صدای هیچکس در نمی یاد یه فرداد می گم چرا ساکتی میگه خوابم گرفته آهنگ رو عوض کردم دوباره داداشش می گه هایده برا وقتی خوبه که تنها باشی این جاده نمی طلبه !!!!! به فرداد میگم باید یه MP۳  داریوش هم بزنم بزارم تو ماشین میگه : هایده بود کلی رفته بودم تو حس داریوش بزاری که رسماً باید بزنم کنار و بشینیم گریه کنیم.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387 ساعت 4:24 PM

چند وقت پیش یه قورمه سبزی درست کردم که براتون مراحلش رو مینویسم. به مزاق بنده که خیلی خوش آمد. باقی مونده اش رو روز بعد آوردم سر کار که همه مشتاق شدن اونشب درست کنن و آقایون دستورش رو برای خانومهاشون گرفتن.

من تو شناختن اندازه ها تخصصی ندارم . یعنی واقعاً نمی دونم یه بسته سبزی قورمه ممکنه چند گرم باشه . دیگه اندازه ها همون قدری باشه که همیشه می ریزید.

و اما مواد لازم

پیاز                                1 عدد متوسط

گوجه فرنگی                    2 عدد متوسط

قارچ                              چی بگم والا هر چند تا دوست داشتین

سبزی قورمه                  به اندازه سه تا ملاقه سبزی سرخ کرده

کنسرو لوبیا چیتی            ۱  پیاله

لیمو امانی                      ۲ عدد

نمک و فلفل و زردچوبه       به میزان دلخواه

 

 

طرز تهیه :

اول پیاز داغ درست کنید یه کمی هم بهش زردچوبه بزنید. بعد قارچ ها رو بریزید توش و تفت بدین . یه کمی که سرخ شد گوجه ها رو بهش اضافه کنید (بهتره پوست گوجه ها رو بگیرید من اینکار رو نکردم و مجبور شدم آخرش پوست گوجه ها  رو دربیارم)

 

بعد سبزی رو اضافه کنید و حسابی تفت بدین و آخر سر هم لوبیا رو با نمک و فلفل اضافه کنید و ۳ تا لیوان آب بریزید تا کم کم بجوشه در حال جوشیدن لیمو ها رو بهش اضافه کنید .شاید یکساعته بپزه اما بهتره یه ۲.۵ یا ۳ ساعتی بمونه تا خوش طعم تر بشه .  

عکساش رو گذاشتم توی ادامه مطلب

 

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 22 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:09 AM

از این سر دانشگاه به اون سر دانشگاه . ظهر شده برای خودم و مامان ۲ پرس استامبولی از سلف دانشگاه می خرم . کار مامان تموم شده . صف بانک هم خیلی مونده تا نوبتم بشه . پشت یه دیوار می شینیم و ناهار می خوریم . چقدر چسبید . هیچ وقت یادم نمی ره . یه بوی به خصوصی می داد که بعدها فهمیدم که بوی کافوره. اما اون روز با اون خستگی و گشنگی خیلی بهم چسبید.*

بعد از ناهار دوباره شروع می کنم به دویدن دیگه به مامان می گم یه گوشه تو سایه بشینه تا کارم تموم شه .

کارا تموم شده یه کارت به من دادن که روش شماره دانشجویم رو نوشته. با مامان راه می افتیم سمت مینی بوسهای دانشگاه . به ساعت نگاه میکنم . ۷ غروبه . چه روز خسته کننده ای بود.

 

روز دوم مهر سال ۱۳۷۸ با بابا و دخترخاله اومدیم برای گرفتن خوابگاه . می ریم سمت خوابگاه . یه ساختمون نو ساز که یه حیاط وسطشه و دور تا دور اتاقه . ۲ طبقه با ظرفیت ۶۰۰ نفر. وسط حیاط پر از تخت های که از هم بار شدن و کارگرها دارن به هم دیگه وسلشون می کنن. میریم سمت سه اتاقی که بالاش نوشته سرپرستی . میگم برم کدوم اطاق ؟ میگه ۲۰۳ طبقه دوم . در رو باز می کنم اطاق پره . میگم به من گفتن بیام اینجا .  ۶ تا دختر با لهجه غلیط کردی بهم می گن که نه بابا هر کی هرکیه هر جا دوست داری برو مگه ازت اسم پرسیدن یا جایی اسمت رو یادداشت کردن. دختر خاله میگه آخه کله پوک راست میگه دیگه همینجوری خواست تو رو از سر خودش باز کنم . میگم پس بدو یه اطاق دو نفره گیر بیاریم . بعد از نیم ساعت دویدن من و بابا و دختر خاله معلوم شد فقط ۸ نفره ها و ۱۰ نفره های جای جالی دارن.

بدو بدو این اطاق خالیه خالیه . واقعنم خالیه حتی تخت هم نداره .

بابا میگه اشکال نداره وسایلت رو بزار اینجا من می رم از یکی از این کارگرها یه تخت میگیرم . بابا میره و با چند تا تیکه آهن بر میگرده . الهی قربون او دستاش بشم . خودش همرو به هم پیچ و مهره میکنه و براش نئوپان می یاره . با کارگره رفیق شده . میره انبار برام تشک و متکا هم می گیره . به کمک دختر خاله وسایلم رو میچینم تو کمد . مثل جهیزیه می مونه مامان برایم همه چی نو خریده . قابلمه ، لیوان ،‌حوله ، من بقچه رختخوابهام رو میزام طبقه اول تخت و طبقه دوم خالیه . می ریم ناهار بعد از  برگشتن میبینیم که بقچه من بالاست و یه نفر طبقه پایین تمام وسایلش رو چیده و به قول بابا تخت انکار کرده و ترو تمیز برای خودش درست کرده ولی اثری از خودش نیست . میخوام که وسایلش رو جمع کنم ولی بابا نمی زاره میگه صبر کن تا خودشون بیان .خیلی هم تند باهاشون صحبت نکن بالاخره میخوایدچند سال باهم زندگی کنید. یه مادر دختر با ظاهر مظلوم می یان داخل.

من : ببخشید خانوم این تخت پایین مال منه . تخت رو بابام خودش آورد و جمع کرد حالا شما می تونید از طبقه بالا استفاده کنید.

مادر هم اطاقی آینده: آخه دختر من می ترسه طبقه بالا بخوابه ممکنه بیفته .

پدر مهربان: دختر منم دوست نداره طبقه بالا باشه.

مادر هم اطاقی آینده: اصلاً کی گفته که تخت مال شماست الان ما وسایلمون رو چیدیم حالا چی جوری جمش کنیم.

من رفتم سمت تخت و شروع کردم به جمع کردن . هم اطاقی آینده اومد طرفم که تو چقدر لجبازی چی میشه بالا بخوابی .

من : اصلاً بحث بالا و پایین بودن نیست من زیر بار حرف زور نمی رم.

مادر هم اطاقی آینده : ببین این کار تو اصلاً درست نیست تو ترم اولی اصلی ولی دختر من 5 ترمه توی این دانشگاهه تو باید بهش احترام بزاری .

 اینجا بود که دیگه من اون روی سگم بالا اومد.

شما دارین سوء استفاده می کنین . این تخت رو بابام آورده آماده کرده که من راحت باشم . شما در عرض نیم ساعت که ما نبودیم به چه سرعتی وسایل من رو گذاشتین بالا و تخت رو اینقدر مرتب چیدین و با خودتون گفتید که اگه بیان ببینن اینجوریه دیگه هیچی نمی گن ولی من کوتاه بیا نیستم.

اما اونا هم کوتاه نمی اومدن.

پدر مهربان رو به هم اطاقیه آینده : خوب دخترم می رم یه تخت دیگه برای شما جمع می کنم.

من : بابا اینجا اینهمه کارگر هست ما دیرمون شده باید بریم. خانوم زود باشید وسایلتون رو جمع کنید وگرنه خودم زحمتش رو میکشم.

دختر خاله منو صدا کرده میگه : بابا لجبازی نکن این چند وقت دیگه دوستاش می یان اونوقت تو تنها می افتی اذیتت می کنن .

من : فکر کردی خیال کردی اگه الان کوتاه بیام پس فردا باید ظرف و ظروفشون رو هم من بشورم.

خلاصه که کوتاه بیا نبودن اما حریف من نشدن . وسایلشون رو جمع کردن منم تختم رو چیدم و برگشتیم خونه .

۷ مهر اومدم خوابگاه توی اطاق یه دختر شیرازی با نمک بود با مادرش . غروب بود که رسیدم . چیز زیادی یادم نمی یاد شب با بغض و گریه خوابیدم . دختر شیرازی(طلعت)  با مامانش روی یه تخت خوابید و من حسابی دلم برای مامان تنگ شده بود.

صبح رفتم سر کلاس واقعاً احساس می کردم بزرگ شدم . با غرور توی دانشگاه قدم بر می داشتم. سرکلاس فقط یه دختر تهرانی بود. باهم دوست شدیم ولی دوستش نداشتم. اومدم خوابگاه مامان طلعت می خواست بره . منو بوسید و گفت هوای هم رو داشته باشید.من بغض کردم. طلعت با مادرش رفت و چند ساعت بعد تنها برگشت . تمام شب رو دوتایی بغض داشتیم و یه وقتایی گریه می کردیم. سه روز بعد رفتم خونه . از در که رفتم تو تو بغل مامانم گریه کردم. مامان هم گریه می کرد. اما بابا نمی دونست یا نمی فهمید دلیل گریه هامون چیه . میگفت بهت سخت میگذره . نکنه دوباره با اون هم اطاقی دعوا کردی . ولی من فقط دلم گرفته بود.

دوباره یکشنبه شد و من رفتم . وارد اطاق شدم . وای چقدر شلوغ بود . بیشتر از هشت نفر همه دانشجوهای ترم بالا که بعد از سه ماه همدیگه رو دیده بودن. من و طلعت مظلوم کنار هم نشسته بودیم و بهشون نگاه میکردیم. میخواستن با رفتارشون بگن ما اینجا حق آب و گل داریم حواستون باشه.

خدایا یعنی من میتونم با اینا زندگی کنم. اصلاً دوستشون نداشتم.هیچوقت فکر نمی کردم که یه روز مثل اعضای خونواده ام بشن. وقتی یکی غصه داشت بقیه هم درگیر بودن. وقتی یکی مریض بود حسابی ازش مراقبت میشد. دکتر - آمپول - سوپ - جیبهامون تقریبا یکی بود. غذا نمی خوردیم تا همه جمع شن.

توی خیلی از اطاقها از این خبرا نبود. خوراکیهاشون رو یواشکی می خوردن . هر کسی برای خودش یه قابلمه یه نفره داشت و جدا جدا غذا درست می کردن . اما قابلمه ما تقریبا شبیه دیگ بود. تمام اون ظرف و ظروف یکنفره ای که مامانامون اول کاری برامون گذاشته بودن سالم مونده بود.هر دفعه که یکی مون میرفت خونه و بر میگشت. تا ساکش رو می ذاشت زمین میگفتیم اول خوراکیها رو بریز بیرون. مربا خرما گردو شیرینی های محلی ....در صورتی که توی بقیه اطاقها خوراکیها توی همون ساک می موند و موقع مصرف به اندازه نیازشون می آوردن بیرون.می ترسیدن تموم شه و تا آخر ترم گشنه بمونن . اما ما گشنگی مون روهم باهم میکشیدیم.

بهمن ۱۳۷۸ بهترین روزهای زندگی ام رو میگذروندم . یه اطاقه ۸ نفره با ۸ تا دختر شیطون . من بابا شون بودم . تعطیلات بین امتحانا بود اما اینقدر بهمون خوش می گذشت که نرفته بودیم خونه . خوابگاه خلوت بود و ما حکومت می کردیم.قبل از تعطیلات مامان ۲ تا کیسه ( بیشتر شبیه گونی بودن) برام غذای فریز شده آورد. همه چی بود . از کتلت و بادمجون بگیر تا لوبیا که خوارک اصلیمون بود .خیلی ذوق کرده بودیم که اینهمه غذا داریم.

بی خیال بودیم. الکی خوش. تا ساعت ۳ صبح می رقصیدیم . جیغ می زدیم . می خندیدم. اطاقمون همیشه سگ می زد گربه می رقصید.شبای امتحان نگران همدیگه بودیم.وقتی یکی مون امتحان داشت بقیه نمیزاشتن کاری کنه . فقط می گفتیم بیا غذا بخور . تا یکی از امتحان برگرده بقیه دلشوره داشتن . کافی بود که بد امتحان داده باشه همه می ریختیم بهم. واقعاً همدیگرو دوست داشتیم و داریم. همیشه می شنیدم که پسرا می گن هیچ دوستی دوست دوران خدمت نمی شه و دخترا می گن دوران خوابگاه. اختلاف هم داشتیم . من و یکی از بچه ها که باهم راحت تر بودیم و البته علاقمون هم بهم بیشتر بود تصمیم گرفتیم خونه اجاره کنیم اما دو سه بار که رفتیم دنبال خونه بقیه هم اطاقی ها بو بردن و هر کاری از دستشون بر می اومد کردن که ما از خیر این کار گذشتیم. خوب بود خیلی خوب .

یه روز رفتم دیدن یکی از دوستای قدیم که دانشگاه دولتی همون شهر درس می خوند. رفتم خوابگاهشون . بهش گفتم باهم خوبید . گفت فقط همدیگه رو تحمل می کنیم. اما من خاطرات خوبی از خوابگاه داشتم و دارم . وقتی یاد اون روزها می افتم  دلم می خواد یه بار دیگه اون لحظه ها تکرار بشه . حتی یک ساعتش . شبهایی که دور هم روح احضار می کردیم. داستانی داشتیم با این ارواح.

اطاقهای دیگه آسی بودن از دست ما. شب و روز برامون معنی نداشت یه وقتایی ساعت ۲ نصفه شب تازه می رفتیم آشپزخونه برای درست کردن شام. اوه اوه یکی پیاز خورد می کرد. یکی سیب زمین سرخ می کرد. یکی ظرفهای سه روز مونده رو می شست. چه دیونه بازیهای که در نمی آوردیم. چند بار از طرف سرپرستی تهدید شدیم که از هم دیگه جدامون می کنن. می گفتن هیچ اطاقی مثل اطاق شما نیست . همه شیطونها جمع شدید یه جا .

اولین پست  مهر ۸۶ به اسم ما چند نفر مربوط به همون روزهاست.(هر کاری کردم نشد لینکش رو بزارم)

این روزها وقتی به استرس ها و دلشوره های اون زمان خودم فکر می کنم با خودم میگم شاید ایمانم ضعیف بود شایدم تجربه ام . الان می دونم که  یه وقتایی سرنوشت برای آدم روزهای بهتر و روشنتری رو رقم می زنه . 

 

این جوجو روی جاکفشی توی حیاط ما لونه کرده بود (البته خودش نه مامانش ) الانم نمی دونم مامانش کجا رفته ما سریع ازش عکس انداختیم . نمی دونم اون یکی هم جوجه میشه یا نه .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 19 تیر ماه سال 1387 ساعت 1:39 PM

خواهری امتحان کنکور داره . هم حال و هوای خواهری و هم پست شکیبا جون باعث شد یاد اون روزهای خودم بیفتم. 

سال ۱۳۷۸. ما تو یه شهرستان کوچیک اطراف همدان زندگی می کنیم.

صبح یه روز ابری نمی دونم تیر بود یا مرداد من با دلهره ای که چند ماه بود درگیرش بودم از خواب بیدار شدم. رفتیم برای گرفتن کارنامه کنکور. نمیدونم چرا اینقدر امروز هواابری و تیره است . رنگ آسمون به قرمزی میزنه . با مامان رفتیم سمت دبیرستانی که کارنامه ها رو می دادن. نفر چهارم بودم و پشت سر من به سرعت یه صف ۲۰ -۲۵ نفری درست شد . یه آقایی شروع کرد به دادن کارنامه های وقتی پشت اون پنجره ایستاده بودم که کارنامه رو بگیرم بیشتر به این فکر می کردم که چه رتبه ای آوردم نه اینکه مجاز هستم یا نه . کارنامه رو داد دستم . مجاز نیستید. باورم نمیشد . این مال من نیست آقا اشتباه شده . مامان توروخدا درست نگاه کن مال من نیست مگه نه ؟ خدایاااا دنیا رو سرم خراب شد.به پنهای صورتم اشک می ریختم . طفلی مامان مات و مبهوت بود . تا حالا منو اینطوری ندیده بود. ولی من هیچی دیگه برام مهم نبود برگشتم به سمت حیاط مدرسه و اولین چیزی که دیدم تیر والیبال بود بهش تکیه دادم و نشستم رو زمین . تنها چیزی که میگفتم این بود : حالا چیکار کنم. مامان التماس می کرد که بلند شو . بازم وقت داری . اون ۲۰ نفری که پشت سر من بودن طفلکی ها حسابی هول کرده بودن . آقایی که کارنامه می داد اومد بیرون و گفت دخترم ببین من ۲ تا پسر دارم هیچکدومشون قبول نشدن و کارنامه شون رو از جیبش در آورد که بهم نشون بده . . . به من چه که اونا قبول نشدن . شاید اونا درس نخوندن . من یکسال تمام فقط درس خوندم . خدایااااااااا چرا ؟؟؟؟چی کار کنم . دلم داره از غصه می ترکه . اشتباه شده . به کی بگم . ((کل دبیرستان رو بهم ریخته بودم اصلاً ملت یادشون رفته بود که برای چی اومدن))

مامان به زور بلندم کرد و یه ماشین گرفتیم به سمت خونه تمام راه فقط گریه کردم . احساس می کردم دنیا تموم شده . یعنی یکسال دیگه باید درس بخونم. مامان هر کاری کرد نتونست آرومم کنه . باورش نمی شد که من از این کارها بکنم . یه لیوان آب قند گذاشت کنارم و رفت تو حیاط . من همونجا وسط اطاق نشستم و گریه کردم. یکساعت بعد صدای بابا رو از تو حیاط شنیدم که از مامان می پرسه چی شده ؟ مامان با صدای گرفته که معلوم بود داره گریه می کنه بهش گفت : نیاز دیوونه شده . هر کاری می کنم نمی تونم آرومش کنم.

بابا: مگه چی شده ؟

مامان : کنکور قبول نشده .

بابا اومد تو اطاقم . پیشونیم رو بوسید و نشست روی تخت . من همچنان وسط اطاق نشسته بودم و گریه هام تبدیل به هق هق های وحشتناک شده بود که هر کاری می کردم نمی تونستم جلوش رو بگیرم.

بابا : مگه من مُردم . تا منو داری به هیچی فکر نکن . دانشگاه دولتی نشد دانشگاه آزاد . اگه قرار باشه همه برن دانشگاه دولتی که نمی شه . اگه هدفت درس خوندنه دانشگاه آزاد هم می تونی به هدفت برسی .

نمیدونم چرا اما همین چند تا جمله حسابی آرومم کرد. ساعت شده بود ۱:۳۰ و من از ساعت ۹ یه بند اشک ریخته بودم . وقتی خودم رو توی آینه دیدم باورم نمی شد. انگار زنبور چشمم رو نیش زده بود.

تصمیم گرفتم دیگه وقتم رو هدر ندم.

شهریور ۱۳۷۸ توی راهروهای دانشگاه آزاد در حال دویدن به اینطرف و اون طرفم  .نه میدونم انتخاب واحد یعنی چی نه حرفهاشون رو راجع به حذف و اضافه می فهمم . فقط یه برگه پرینت شده دستمه که بهم میگه ترم اول چه درسهای دارم. اما باید اینا رو چند نفر امضا کنن و تا پول نریزم دانشجو به حساب نمی یام. مامان توی یکی از صف ها ایستاده بود خودم هم توی صف بانکی که اومده بود توی دانشگاه جا گرفته بودم. 

  توی دفتر معاونت دارم راجع به خوابگاه سؤال می پرسیدم .

منشی معاون : تا پول رو واریز نکنید نمی تونید برای خوابگاه ثبت نام کنید. چند تا اطاق خالی هم بیشتر نمونده.

من : با این صفی که بانک داره تا غروب هم نوبت ما نمی شه .

منشی معاون: برید شهر و پول رو بریزید و زود برگردید.

من می یام پیش مامان و بهش میگم که دارم می رم شهر . یه سر هم به جام توی صف بانک می زنم. تا اگه کارم توی شهر راه نیفتاد برگردم همینجا. توی بانک شهر هم پر از دانشجوست. ولی خیلی کمتر از خود دانشگاه . وقتی دارم قبض های مربوط رو پر می کنم احساس بزرگی بهم دست می ده. نه مثل اینکه واقعاً بزرگ شدم.

بر میگردم دانشگاه دفتر معاونت.

آقا من اطاق دو نفره می خوام.

منشی معاون : ۲ نفره - چهار نفره - ۸ نفره پر شده فقط ده نفره

چییییییییی حالا این اطاق ده نفره چند متریه؟ حدوداً ۲۰ متر.

کاری نمیشه کرد. بهتر از اینه که بدون اطاق بمونم.

ادامه دارد........

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 16 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:19 AM

چهارشنبه رفتیم خونه مامان اینا و شب موندیم . صبحش فرداد یه جایی کار داشت رفت و من حوصله ام نگرفت خودم بیام سر کار و نیومدم. عصرش اومدیم خونه و من کمی احساس دل درد داشتم بنابراین دراز کشیدم جلوی تلوزیون فیلم Sliver با بازی Sharon Stone رو دیدم که بد نبود. فرداد جونم زنگ زد از بیرون شام آوردن و دوباره  فیلم margot at the wedding با بازی نیکول کیدمن که ولی خیلی مزخرف بود. بعدم خواب .

جمعه صبح به وحشتناک ترین شکل ممکن بیدار شدم. از ساعت ۶ که به خاطر دل درد و کمر درد داشتم به خودم می پیچیدم .اول صبح هم پسر عمو کوچیکه فرداد با پا رفته بود روی زنگ در آپارتمان و ماهم چون شبش مشغول فیلم دیدن بودیم همونجا جلوی تلوزیون خوابیده بودیم ۶ متر پریدیم هوا . پسره منگل می بینه چراغها خاموشه و هیچ صدایی نمی یاد . حالا یکی از همسایه ها ماشینش رو بد جایی پارک کرده بود این هپنگ فکر کرده بود مال ماست میگه : عمو بیا ماشینت رو بردار. (من یه روزی این بچه رو با چشم و دهن بسته میندازم تو حموم و یه دل سیر کتکش می زنم)

این فکری بود که دیروز صبح از ذهنم خطور کرد.

دوباره تازه داشت چشمام گرم میشد (ساعت ۹:۳۰) مامان فرداد یه جیغ بنفش سر داداش کوچیکه کشید و داداش کوچیکه نمی دونم بر اثر جیغ بود یا سرخوشی پله ها رو چهار تا یکی پرید پایین . ایندفعه دیگه من مثل فشنگ پریدم بالا و یه جیغ سر فرداد کشیدم که اینجا کجاست ما زندگی می کنیم و همزمان متکا رو پرت کردم طرفش بعدش هم رفتم اطاق خواب روی تخت که دیدم از تو کوچه صدای بحث کردن دوتا از همسایه ها می یاد . فرداد طفلکی هم دنبالم اومد و متکا آورد که بخوابم اما من دوباره رفتم توی هال و بهش گفتم یه لیوان چای و نبات برام درست کنه . دیگه یه ذره آروم شدم . عشقم صبحانه رو آماده کرد خوردیم و دوباره خوابیدم جلوی تلوزیون . ایندفعه فیلم غرور و تعصب رو دیدم. بعد نوبت ناهارشد. داداشی اومد و دستپخت فرداد خان رو که یه استامبولی تپل با سالاد شیرازی بود خوردیم . بعد ناهار دوباره دراز کشیدم جلوی تلویزیون و پنه لوپه رو تا نصفه دیدم و خوابیدم. عشقم ظرفها رو شست . دستشویی رو شست . حمام رو شست . دوش گرفت و با دو تا چای اومد بالاسرم نشست و بیدارم کرد. ساعت شده بود ۵ و من دیگه حالم داشت از خودم بهم می خورد.همش داراز کش درحال فیلم دیدن اینم شد زندگی  بلند شدم یه صفایی به ابروهام دادم و به فرداد گفتم بریم یه گوشی بخریم. همیجوری یهویی.

حالا قضیه چیه بنده برای روزمرد یکعدد سیم کارت ثابت برای شوهر جان خریده و قایم کرده بودم . فرداد قبلاً یه سیم کارت ثابت داشت که به خاطر یه مسئله ای فروخته بود و از این ایرانسلش به شدت نفرت داشت . من می دونستم که تا موقعی که همه چیز زندگی تکمیل نشه ایشون برای خودش چیزی نمی خره. برای همین من خریدم . اما مگه من طاقت می یارم یه چیزی رو تا ۱۰-۱۲ روز دیگه نگه دارم . علی الخصوص که ایشون دیروز اینهمه دلبری کردن. خلاصه گوشی رو خریدم یه K800i و بنده سیم کارت رو دادم. خدایش خیلی خوشحال شد. سیم کارت قبلی رو نمی تونست بزاره کنار چون خیلی ها که کارهای مهم ممکنه باهاش داشته باشن اون شماره رو دارن ولی فرداد شمارشون رو نداره که بهشون اطلاع بده بنابراین ایشون الان دو تا گوشی با خودشون حمل می کنن.

تو مغازه همش فرداد می گفت : کدوم رو بگیرم . رم بگیریم یا نه . از هر کدوم تو خوشت بیاد میگیرم. آخرش یکی رو انتخاب کرده میگه خوشت اومده ؟ اگه راضی نباشی نمیگیرما.

بهش می گم الان صاحب مغازهه میگه چه زن ذلیل . میگه آره من زن ذلیلم نظر مردم برای من مهم نیست من دارم با تو زندگی می کنم و فقط و فقط نظر تو برام مهمه... آی ییییییی ما کیفور شدیم.

شام به تلافی این چند روز که آشپزی نکرده بودم یه دنیا کتلت درست کردم با یه سالاد شیرازی و یه سالاد که شامل سیب زمینی آبپز و تخم مرغ آبپز و پیاز و سس مایونز می شود. خوردیم و خوابیدیم.

دوباره شنبه رسیدم خونه دیدم هم استامبولی دیروز هم کتلت مونده و دوباره رفتم سر فیلمها و Unfaithful رو برداشتم که ببینم چه جوریه تا بعد با خیال راحت ببینم نشون به اون نشون که فرداد ساعت ۹:۳۰ رسید خونه من محو فیلم بودم . واقعاً جذبش شده بودم. یعنی یه زن میتونه به همین راحتی خیانت کنه واقعاً راحت اینکار رو کرد. جالب تر از همه اینکه شوهرش به همین راحتی از خیر گناهش گذشت.

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 11 تیر ماه سال 1387 ساعت 10:43 AM

یه سری از عکسا بالاخره آماده شد گذاشتم تو ادامه مطلب

 

 

ادامه مطلب ...
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 8 تیر ماه سال 1387 ساعت 4:26 PM

سلام

یه وقتایی دوست دارم خاله زنک بازی دربیارم .

روز زن اول با داداش کوچیکه فرداد رفتیم یه کادو کوچولو گرفتم که از طرف خودش بده به مامانش . خودمون هم میخواستیم پول بدیم با یه جعبه شکلات خوشگل آماده کردم که بریم بالا. یه توضیح بدم که من خیلی بدم می یاد آدم به عنوان کادو پول بده ((خودم احساس می کنم اینقدر برای طرف ارزش نداشتم که برام وقت بزاره و یه چیز خوب بخره . اصولاْ خودم دوست دارم چیزهایی که در شرایط عادی زورم می یاد پول بدم رو به عنوان کادو بگیرم)) حالا چرا به مادر شوهرم پول دادیم چون من تا الان به مناسبتهای مختلف و به عنوان سوغاتی وسایل مختلف از طلا و لباس و لوازم خونه گرفتم اما هیچ وقت ندیدم هیچ کدوم رو استفاده کنه . وسایل خونه رو کادو میده . لباسها و طلا رو نمی دونم چکار کرده . یه بار یکی از لباسها رو تن یکی از خاله های فرداد دیدم.برای همین تصمیم گرفتیم پول بدیم تا هر چی خودش دوست داره بخره.

برای مامان خودم یه سری لوازم آشپزخونه خریدیم که خیلی خوشش اومد . که تو پست قبلی گفتم چیه.

حالا بریم سر خودمون : سه شنبه جناب همسر اومدن دنبال بنده که بریم منزل اما تصمیم گرفتیم  اول بریم خونه خاله پدرش بعد هم خونه دایی بزرگه من حالا چرا این دو نفر چون این بنده های خدا بچه ندارن منکه دوران مجردی هر سال می رفتم دیدن زن دایی . اما هیچکدوم نبودن . خلاصه رفتیم خونه یه کمی استراحت کردیم و فرداد گفت :بریم بالا کادوی مامان رو بدیم بعد میخوام ببرمت برات یه گوشواره خوشگل بخرم. رفتیم بالا دیدیم پدر شوهر جان همسرشون رو بردن بیرون برای خرید کادو . یه کم نشستیم دیدم این فرداد خان قصد بلند شدن نداره . و فس فس میکنه با اخم اومدم پایین . بعد اومد گفت آماده شو بریم . آماده شدم بازم با اخم . سوار ماشین شدم بازم با اخم . آقا میگه چیه تو خودتی میگم نه هیچی اونم بی خیال میشه می خوریم به ترافیک و قیافه فرداد میشه غررررررررررر . خلاصه میگه امشب بریم کوهسار بعدشم بریم شام بخوریم یه روز دیگه بریم گوشواره بخریم.(البته ده بار برنامه رو عوض کرد) منم که حاضرم بجایی هر گردش و پارک و تفریحی فقط برم خرید تا اینو گفتم بغض گلوم رو گرفت اما هیچی نگفتم رفتیم کوهسار هوا عالی بود اما این بغضه ولم نمی کرد نشستم و شروع کردم به گریه کردن طفلکی فرداد هم نمی دونست چی شده . بهش می گم تو هنوز منو نشناختی و نمی دونی خواسته هاو علائق من چیه . و .... آخرش فرداد جونم گفت هر چی تو بگی و هر کاری بخوای من می کنم . اما من دوست ندارم بگم دلم میخواد خودت انجام بدی . خلاصه که مثل همیشه مغلوب مهربونی و چشمای قشنگ فرداد شدم و رفتیم بوستان یه گوشواره خوشگل با یه تی شرت خنک و راحت گرفتیم. البته من چون خرید کردن رو دوست دارم اینجور کادو گرفتن رو ترجیح می دم . دلم میخواد فرداد بگه من ........ قدر پول گذاشتم کنار بریم هرچی دوست داری بخر . همیشه هم همین کار رو میکنه اما ایندفعه نمی دونم چرا نه گل گرفته بود برام نه اینکه درست و حسابی برنامه ریزی کرده بود . کلی خورده بود تو ذوقم . اما خوب شب تلافی شو درآورد بعدشم رفتیم یه رستوران و یه بختیاری تپل زدیم تو رگ . باور می کنید بعد از اینکه اومدیم بیرون من نمی تونستم راه برم اینقدر خورده بود وقتی هم رسیدیم خونه نمی تونستیم بخوابیم اینقدر که به معدمون فشار اومده بود. شب هم کلی با هم صحبت های عشقولانه کردیم و نتیجه اش این شد که چهارشنبه تا ساعت ۹:۳۰ خوابیدیم و تصمیم گرفتیم به خودمون مرخصی بدیم. و موندیم خونه به من که خیلی خوش گذشت . از همه بیشتر وقتی این مرخصی بهم چسبید که فهمیدم رئیسمون هم نیومده و اصلاْ با شرکت تماس نداشته و متوجه نشده که من نیومدم.

چهارشنبه فرداد خودش برد کادو مادرش رو داد . شب هم من یه قیمه اساسی درست کردم و برداشتم رفتیم خونه مامانم اینا. پنجشنبه صبح هم اومدیم سر کار و کلی پشیمون شدم از اومدنم چون دوباره رئیس نیومد و اصلاْ هم خبری و اثری ازش نبود هیچ کاری هم تو شرکت نداشتم.

یه چیز دیگه ام بگم دوشنبه یکی از فامیلای فرداد اومده بود خونمون اولاْ که فرداد برای اینا یه ر*س*ی*و*ر خریده چند سال پیش اما هر چند وقت یه بار می یارن برای به روز کردن و مرتب کردن و خلاصه سرویس به قول فرداد میگه خدمات پس از فروش تا آخر عمر به این می گن. کامپیوترشون رو هم دادن داداشی ویندوز نصب کنه و برنامه بریزه . منم دیدم خوب کارشون تا ۹ - ۹:۳۰ طور می کشه زشته همیجوری تا اون موقع بشینیم همدیگه رو نگاه کنیم بلند شدم به شام درست کردن اولش که میگفتم الاو بلا نمی مونیم منم ناراحت نبودم ازموندنشون خودم هم خیلی اصرار کردم ولی آخر شب پشیمون شدم. این خانوم اولش که شروع کرد به غیبت کردن ازخواهر شوهرا و بچه های خواهرشوهرا نمیگه من اولین بارمه با این هم صحبت می شم ممکنه ذهنیت بدی برام درست بشه به خودمم هر چی دلش خواست می گفت منم عین بز نگاهش میکردم . میگه تو خیلی بهتر شدی اولا خیلی خودت رو میگرفتی . میگه چرا منو جهاز برونت دعوت نکردی . بابا من دوستای خودمم به خاطر کمی جا دعوت نکردم. از ظرف و ظروفمم تا تونست ایراد گرفت . یعنی چیزی نبود که این بدش نیودمده باشه . چقدر قابلمه هات سنگینه  منم گفتم خوب چدن سنگین میشه دیگه ؟ میگه مارک  مایکروفرت چیه میگم :Black &Deker  میگه چی ؟ تا حالا نشنیدم . میگه مامانم اینا تو این محل خونه دارن ما به دادشم می گیم زنت رو بیار اینجا زندگی کنید میگه نه بمیرمم نمی یام تو این محل ......... حالا ما گوسفندیم که داریم اینجا زندگی می کنیم. میدونید چیه اینا ۴ تا جارین من دیده بودم دائم با هم دیگه با نیش و کنایه و متلک صحبت می کنن اما فکر می کردم چون جارین با هم دیگه اینجوری تا می کنن. خلاصه که با خودم گفتم وقتی می بینی مادر شوهرت با بعضی از این فامیلای شوهرش رفت و آمد نداره بدون یه حکمتی هست . مادر شوهر من اهل غیبت کردن نیست و زیاد در مورد دیگران نظر نمی ده . فکر می کنم نمی خواد ذهنیت من رو نسبت به آدما خراب کنه و گذاشته که خودم بشناسمشون. حالا اینا ساعت ۱۱:۳۰ رفتن فردا ما ساعت ۶ رسیدیم خونه ساعت ۶:۳۰ زنگ زده  ر*س*ی*و*ر آماده است من بیام ببرم . میگم ما همین الان رسیدیم . فرداد آماده کرده نشسته بود کانالهای ناجور رو پاک می کرد میگم دیگه این یه کار رو بزار خودشون بکنن میگه صد بار یادشون دادم یاد نمی گیرن.

دیروز تولد زن داداشم بود اما من فقط بهش یه اس ام اس زدم به نظر شما من چه جور خواهر شوهری هستم.

دیروز مامانم اومد که باهم بریم پرده بخره من شام درست کردم و با مامان و خواهری و خاله رفتیم. اینقدر لباسها و وسایل خوشگل بود اما از دلم نمی اومد بخرم . به خالم میگم کاش فرداد بود و برام می خرید میگه این لوس بازیها رو در نیار مگه پول نداری خودت بخر دیگه . ولی وقتی فرداد میخره بیشتر حال می ده.

شام خورش کرفس و بامیه پخته بودم خورش بامیه یه کمی شور بود ولی قابل تحمل بود. سر سفره من فقط بامیه خوردم و آخرش یه قاشق کرفس که دیدم واییییییی چقدر بدمزه است . اصلاً نمک و ترشی نداشت . به مهمونا میگم چه جوری دارید اینو میخورید. دیدم از اول سفره دائم نمکدون در حال گردشه و دست به دست میچرخه. اینقدر از خودم و آشپزیم تعریف کردم آخرش شد این. بعد از رفتن مهمونا با دهن باز افتادم . نمیدونم چرا ایقدر انرژیم کمه خیلی زود خسته میشم و دیگه مهمون آشنا و غریبه حالیم نمی شه ساعت که از ده میگذره چشام خمار میشه و دیگه توانایی صحبت ندارم.

وای خواهر چه پستی شد. اشکال نداره برای ثبت لحظه ها خوب بود.

 

پ.ن

برای اینکه ثابت کنیم خواهر شوهر گلی هستیم یه عدد تاپ خریده و به همراه برادر برای زن برادر فرستادیم و تلفنی به اوشون تبریک گفتیم.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 2 تیر ماه سال 1387 ساعت 09:09 AM

من توی این سفر چند تا عکس انداختم . حالا همش منتظرم آقا فرداد عکسها رو آماده کنه من بزارم اینجا فکر کنم می ره برای سال بعد.

- مامانم اینا رفتن کرج

- جمعه رفتم خونه دوستم که تو چند تا پست قبل تر گفتم بعد از ۶-۷ سال پیداش کردم. جالبه که هر کدوم از دوستام که بعد از چند سال منو می بینن می گن خیلی بهتر شدی و بااینکه من فکر می کنم خیلی چاق شدم اونا می گن فرقی نکردی.

- برای مادرا و مادر شوهراتون چی می خرید . راستی کدوماتون توی محل کار هم هدیه
می گیرید؟ امسال این شوهر جان هیچ حرفی نمی زنه فکر کنم یه فکرایی تو سرشه که قطعاْ برای بنده خوش آینده خواهد بود.

- من برای مامانم یه سرویس جای قند و شکر و ادویه و یه دکوری خریدم برای خونه جدیدش نه که در پیتی باشه ها خیلی قشنگن عکسش رو میزارم .

هم حرف زیاد دارم هم عکس فقط امیدوارم عکسها اونجوری که میخوام بشه تا بزارم.

اگه تا روز زن وقت نشد بیام پیشاپیش به همه مامان های فعلی و مامان های آینده و اونایی که اصلاْ نمی خوان مامان بشن تبریک میگم. امیدوارم کادوهای توپ بگیرید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
دوشنبه 13 خرداد ماه سال 1387 ساعت 10:18 AM

میخوایم بریم سفر . تمام اسباب و اثاثیه از روز جمعه پیچیده شده و آماده حمل می باشد. اینقدر خوشحال و پر انرژیم . میدونم که خیلی خوش می گذره . بعد از عروسیمون این هفتمین استانه که داریم می ریم. سالی ۷ تا استان . باید حساب کنم ببینم همینجوری پیش بره چند ساله کل ایران رو میگردیم. راستش رو بخواید من دقیقاً نمی دونم چند تا استان داریم.

الان داریم میریم همدان . من چون دانشجوی همدان بودم  بیشتر جاهاش رو دیدم اما فرداد غارعلیصدر رو دوست داره ببینه . من ۵ بار رفتم غار اما بازم هیجان دارم برم . واقعاًدیدنیه.

 دو روزش رو هم می ریم یه روستایی که از آبا و اجدادمون باغ و مزرعه مونده . وخیلی جای قشنگیه فوق العاده . یه کم که کوهنوردی کنی و پیاده روی به یه جاهایی می رسی که شاید سالی یه بار کسی از اونجا رد نشده باشه بکر و دست نخوره . سکوت . اینقدر ساکته که بعضی وقتا احساس ناشنوا بودن می کنی . این روستا توی یه دره است و آب و هوای توپی داره . هم کوه هست هم رودخونه هم آبشار هم باغ با یه عالمه درخت انگور و سیب و گلابی و گردو ... بعضی وقتا تو تصوراتم دلم می خواد یه خونه داشتم اونجا با یه باغ و چندتا مرغ و خروس و سالی یه ماه می رفتم می موندم اونجا. صبح به صبح می رفتم از لونه مرغا چند تا تخم مرغ برمی داشتم . برای ناهار آبگوشت می زاشتم و از توی باغ سبزی تازه میچیدم. غروبا گلیم پهن می کردم زیر درخت و با عشقم می شستیم و چای می خوردیم.

امیدوارم تعطیلات به همتون خوش بگذره .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 12 خرداد ماه سال 1387 ساعت 4:38 PM

ببینید این خانوم چه روش محترمانه ای رو برای تهدید استفاده کرده .

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo