از این سر دانشگاه به اون سر دانشگاه . ظهر شده برای خودم و مامان ۲ پرس استامبولی از سلف دانشگاه می خرم . کار مامان تموم شده . صف بانک هم خیلی مونده تا نوبتم بشه . پشت یه دیوار می شینیم و ناهار می خوریم . چقدر چسبید . هیچ وقت یادم نمی ره . یه بوی به خصوصی می داد که بعدها فهمیدم که بوی کافوره. اما اون روز با اون خستگی و گشنگی خیلی بهم چسبید.*
بعد از ناهار دوباره شروع می کنم به دویدن دیگه به مامان می گم یه گوشه تو سایه بشینه تا کارم تموم شه .
کارا تموم شده یه کارت به من دادن که روش شماره دانشجویم رو نوشته. با مامان راه می افتیم سمت مینی بوسهای دانشگاه . به ساعت نگاه میکنم . ۷ غروبه . چه روز خسته کننده ای بود.
روز دوم مهر سال ۱۳۷۸ با بابا و دخترخاله اومدیم برای گرفتن خوابگاه . می ریم سمت خوابگاه . یه ساختمون نو ساز که یه حیاط وسطشه و دور تا دور اتاقه . ۲ طبقه با ظرفیت ۶۰۰ نفر. وسط حیاط پر از تخت های که از هم بار شدن و کارگرها دارن به هم دیگه وسلشون می کنن. میریم سمت سه اتاقی که بالاش نوشته سرپرستی . میگم برم کدوم اطاق ؟ میگه ۲۰۳ طبقه دوم . در رو باز می کنم اطاق پره . میگم به من گفتن بیام اینجا . ۶ تا دختر با لهجه غلیط کردی بهم می گن که نه بابا هر کی هرکیه هر جا دوست داری برو مگه ازت اسم پرسیدن یا جایی اسمت رو یادداشت کردن. دختر خاله میگه آخه کله پوک راست میگه دیگه همینجوری خواست تو رو از سر خودش باز کنم . میگم پس بدو یه اطاق دو نفره گیر بیاریم . بعد از نیم ساعت دویدن من و بابا و دختر خاله معلوم شد فقط ۸ نفره ها و ۱۰ نفره های جای جالی دارن.
بدو بدو این اطاق خالیه خالیه . واقعنم خالیه حتی تخت هم نداره .
بابا میگه اشکال نداره وسایلت رو بزار اینجا من می رم از یکی از این کارگرها یه تخت میگیرم . بابا میره و با چند تا تیکه آهن بر میگرده . الهی قربون او دستاش بشم . خودش همرو به هم پیچ و مهره میکنه و براش نئوپان می یاره . با کارگره رفیق شده . میره انبار برام تشک و متکا هم می گیره . به کمک دختر خاله وسایلم رو میچینم تو کمد . مثل جهیزیه می مونه مامان برایم همه چی نو خریده . قابلمه ، لیوان ،حوله ، من بقچه رختخوابهام رو میزام طبقه اول تخت و طبقه دوم خالیه . می ریم ناهار بعد از برگشتن میبینیم که بقچه من بالاست و یه نفر طبقه پایین تمام وسایلش رو چیده و به قول بابا تخت انکار کرده و ترو تمیز برای خودش درست کرده ولی اثری از خودش نیست . میخوام که وسایلش رو جمع کنم ولی بابا نمی زاره میگه صبر کن تا خودشون بیان .خیلی هم تند باهاشون صحبت نکن بالاخره میخوایدچند سال باهم زندگی کنید. یه مادر دختر با ظاهر مظلوم می یان داخل.
من : ببخشید خانوم این تخت پایین مال منه . تخت رو بابام خودش آورد و جمع کرد حالا شما می تونید از طبقه بالا استفاده کنید.
مادر هم اطاقی آینده: آخه دختر من می ترسه طبقه بالا بخوابه ممکنه بیفته .
پدر مهربان: دختر منم دوست نداره طبقه بالا باشه.
مادر هم اطاقی آینده: اصلاً کی گفته که تخت مال شماست الان ما وسایلمون رو چیدیم حالا چی جوری جمش کنیم.
من رفتم سمت تخت و شروع کردم به جمع کردن . هم اطاقی آینده اومد طرفم که تو چقدر لجبازی چی میشه بالا بخوابی .
من : اصلاً بحث بالا و پایین بودن نیست من زیر بار حرف زور نمی رم.
مادر هم اطاقی آینده : ببین این کار تو اصلاً درست نیست تو ترم اولی اصلی ولی دختر من 5 ترمه توی این دانشگاهه تو باید بهش احترام بزاری .
اینجا بود که دیگه من اون روی سگم بالا اومد.
شما دارین سوء استفاده می کنین . این تخت رو بابام آورده آماده کرده که من راحت باشم . شما در عرض نیم ساعت که ما نبودیم به چه سرعتی وسایل من رو گذاشتین بالا و تخت رو اینقدر مرتب چیدین و با خودتون گفتید که اگه بیان ببینن اینجوریه دیگه هیچی نمی گن ولی من کوتاه بیا نیستم.
اما اونا هم کوتاه نمی اومدن.
پدر مهربان رو به هم اطاقیه آینده : خوب دخترم می رم یه تخت دیگه برای شما جمع می کنم.
من : بابا اینجا اینهمه کارگر هست ما دیرمون شده باید بریم. خانوم زود باشید وسایلتون رو جمع کنید وگرنه خودم زحمتش رو میکشم.
دختر خاله منو صدا کرده میگه : بابا لجبازی نکن این چند وقت دیگه دوستاش می یان اونوقت تو تنها می افتی اذیتت می کنن .
من : فکر کردی خیال کردی اگه الان کوتاه بیام پس فردا باید ظرف و ظروفشون رو هم من بشورم.
خلاصه که کوتاه بیا نبودن اما حریف من نشدن . وسایلشون رو جمع کردن منم تختم رو چیدم و برگشتیم خونه .
۷ مهر اومدم خوابگاه توی اطاق یه دختر شیرازی با نمک بود با مادرش . غروب بود که رسیدم . چیز زیادی یادم نمی یاد شب با بغض و گریه خوابیدم . دختر شیرازی(طلعت) با مامانش روی یه تخت خوابید و من حسابی دلم برای مامان تنگ شده بود.
صبح رفتم سر کلاس واقعاً احساس می کردم بزرگ شدم . با غرور توی دانشگاه قدم بر می داشتم. سرکلاس فقط یه دختر تهرانی بود. باهم دوست شدیم ولی دوستش نداشتم. اومدم خوابگاه مامان طلعت می خواست بره . منو بوسید و گفت هوای هم رو داشته باشید.من بغض کردم. طلعت با مادرش رفت و چند ساعت بعد تنها برگشت . تمام شب رو دوتایی بغض داشتیم و یه وقتایی گریه می کردیم. سه روز بعد رفتم خونه . از در که رفتم تو تو بغل مامانم گریه کردم. مامان هم گریه می کرد. اما بابا نمی دونست یا نمی فهمید دلیل گریه هامون چیه . میگفت بهت سخت میگذره . نکنه دوباره با اون هم اطاقی دعوا کردی . ولی من فقط دلم گرفته بود.
دوباره یکشنبه شد و من رفتم . وارد اطاق شدم . وای چقدر شلوغ بود . بیشتر از هشت نفر همه دانشجوهای ترم بالا که بعد از سه ماه همدیگه رو دیده بودن. من و طلعت مظلوم کنار هم نشسته بودیم و بهشون نگاه میکردیم. میخواستن با رفتارشون بگن ما اینجا حق آب و گل داریم حواستون باشه.
خدایا یعنی من میتونم با اینا زندگی کنم. اصلاً دوستشون نداشتم.هیچوقت فکر نمی کردم که یه روز مثل اعضای خونواده ام بشن. وقتی یکی غصه داشت بقیه هم درگیر بودن. وقتی یکی مریض بود حسابی ازش مراقبت میشد. دکتر - آمپول - سوپ - جیبهامون تقریبا یکی بود. غذا نمی خوردیم تا همه جمع شن.
توی خیلی از اطاقها از این خبرا نبود. خوراکیهاشون رو یواشکی می خوردن . هر کسی برای خودش یه قابلمه یه نفره داشت و جدا جدا غذا درست می کردن . اما قابلمه ما تقریبا شبیه دیگ بود. تمام اون ظرف و ظروف یکنفره ای که مامانامون اول کاری برامون گذاشته بودن سالم مونده بود.هر دفعه که یکی مون میرفت خونه و بر میگشت. تا ساکش رو می ذاشت زمین میگفتیم اول خوراکیها رو بریز بیرون. مربا خرما گردو شیرینی های محلی ....در صورتی که توی بقیه اطاقها خوراکیها توی همون ساک می موند و موقع مصرف به اندازه نیازشون می آوردن بیرون.می ترسیدن تموم شه و تا آخر ترم گشنه بمونن . اما ما گشنگی مون روهم باهم میکشیدیم.
بهمن ۱۳۷۸ بهترین روزهای زندگی ام رو میگذروندم . یه اطاقه ۸ نفره با ۸ تا دختر شیطون . من بابا شون بودم . تعطیلات بین امتحانا بود اما اینقدر بهمون خوش می گذشت که نرفته بودیم خونه . خوابگاه خلوت بود و ما حکومت می کردیم.قبل از تعطیلات مامان ۲ تا کیسه ( بیشتر شبیه گونی بودن) برام غذای فریز شده آورد. همه چی بود . از کتلت و بادمجون بگیر تا لوبیا که خوارک اصلیمون بود .خیلی ذوق کرده بودیم که اینهمه غذا داریم.
بی خیال بودیم. الکی خوش. تا ساعت ۳ صبح می رقصیدیم . جیغ می زدیم . می خندیدم. اطاقمون همیشه سگ می زد گربه می رقصید.شبای امتحان نگران همدیگه بودیم.وقتی یکی مون امتحان داشت بقیه نمیزاشتن کاری کنه . فقط می گفتیم بیا غذا بخور . تا یکی از امتحان برگرده بقیه دلشوره داشتن . کافی بود که بد امتحان داده باشه همه می ریختیم بهم. واقعاً همدیگرو دوست داشتیم و داریم. همیشه می شنیدم که پسرا می گن هیچ دوستی دوست دوران خدمت نمی شه و دخترا می گن دوران خوابگاه. اختلاف هم داشتیم . من و یکی از بچه ها که باهم راحت تر بودیم و البته علاقمون هم بهم بیشتر بود تصمیم گرفتیم خونه اجاره کنیم اما دو سه بار که رفتیم دنبال خونه بقیه هم اطاقی ها بو بردن و هر کاری از دستشون بر می اومد کردن که ما از خیر این کار گذشتیم. خوب بود خیلی خوب .
یه روز رفتم دیدن یکی از دوستای قدیم که دانشگاه دولتی همون شهر درس می خوند. رفتم خوابگاهشون . بهش گفتم باهم خوبید . گفت فقط همدیگه رو تحمل می کنیم. اما من خاطرات خوبی از خوابگاه داشتم و دارم . وقتی یاد اون روزها می افتم دلم می خواد یه بار دیگه اون لحظه ها تکرار بشه . حتی یک ساعتش . شبهایی که دور هم روح احضار می کردیم. داستانی داشتیم با این ارواح.
اطاقهای دیگه آسی بودن از دست ما. شب و روز برامون معنی نداشت یه وقتایی ساعت ۲ نصفه شب تازه می رفتیم آشپزخونه برای درست کردن شام. اوه اوه یکی پیاز خورد می کرد. یکی سیب زمین سرخ می کرد. یکی ظرفهای سه روز مونده رو می شست. چه دیونه بازیهای که در نمی آوردیم. چند بار از طرف سرپرستی تهدید شدیم که از هم دیگه جدامون می کنن. می گفتن هیچ اطاقی مثل اطاق شما نیست . همه شیطونها جمع شدید یه جا .
اولین پست مهر ۸۶ به اسم ما چند نفر مربوط به همون روزهاست.(هر کاری کردم نشد لینکش رو بزارم)
این روزها وقتی به استرس ها و دلشوره های اون زمان خودم فکر می کنم با خودم میگم شاید ایمانم ضعیف بود شایدم تجربه ام . الان می دونم که یه وقتایی سرنوشت برای آدم روزهای بهتر و روشنتری رو رقم می زنه .
این جوجو روی جاکفشی توی حیاط ما لونه کرده بود (البته خودش نه مامانش ) الانم نمی دونم مامانش کجا رفته ما سریع ازش عکس انداختیم . نمی دونم اون یکی هم جوجه میشه یا نه .
